⚠️همسر اجباری من قسمت اخر🔥

 

 

♥️.
>>پارت پایانی<<

𝕱𝖔𝖗𝖈𝖊𝖉 𝖘𝖕𝖔𝖚𝖘𝖊
♥️♥️♥️♥️
♥️♥️♥️
♥️♥️
♥️

.سه ساعت بعد 

وقتی برگشتم اصلا حوصله نداشتم با کسی حرف بزنم
بعد شام هم شب میخواستم برم اتاقم که نزاشتن
برم ادرینا گفت باید توی جرات یا حقیقت بازی کنم

روی زمین نشستیم 

یه دایره تشکلیل دادیم 
نینو:خوب گوش کنید نیخوام بازی رو توضیح بدهم
_مگه جرات  یا حقیقت هم مگه توضیح میخواد
نینو :اگه ساکت بشین میگم
خوب اسم هممون رو نوشتم انداخت توی این ظرف روبه روتون اسم اول که دراومد همراه کسی که ورقه رو برداشته از اسم اخری سوال میپرسه 
مایک:مردشور توضیح دادنت ببرن
نینو :اه همینی که هست شروع کنید
اصلا اول خودم برمیدارم 
بعد اینکه ورقه رو برداشت گفت :مایا خانم و اخر....داداش مایک 
حرات یا حقیقت 
مایک :حقیقت

نینو با لبخند شیطونی گفت:اولین کسی که دوست داشتی 

مایک چشماش گردشد گفت:خوب یه نفر بوددیگه 

مایا :خوب نوبت منه حقیقت رو میگه نه 
مایک سری تکون داد بدبخت
مایا:...اون یک نفر کی بود 
مایک تند تند گفت:یکی از دوستای هم دانشگام بود یه ماه دوستم بود همین 
مایا:خجالت بکش

همه زدن زیر خنده 
_بسه بسه چرا داداشمو اذیت میکنید هرکی یه چیزی بوده دیگه 
خوب نوبت منه 

ورقه اول رو برداشتم:الیا 
.دومی رو برداشتم به به  کاگامی خانم یه لبخند مرموز رو لبم شکل گرفت:کاگامی

الیا :اول من...جرات یا حقیقت 

کاگامی:حقیقت 

الیا:چرا تاحالا ازدواج نکردی
کاگامی :چون به کسی که دوست دارم نرسیدم 

بدبخت به کسی که دوست داری امیدوارم هی بهش نرسی

+جرات یا حقیقت? 

با غیض نگام کرد لوس ننر:جرات 

سری تکون دادم:شما ادامه بدین تا بیام 

از جام بلندشدم رفتم اشپزخونه شیر رو ازیخچال برداشتم 

نزدیک ادرین میشی دارم برات 
شیر و فلفل قرمز همراه با زدچوبه رو برداشتم ریختم توش باقاشق بهم زدم دلم راضی نشد یکم دیگه فلفل قرمز همراه نمک ریختم توش بعد هم زدن بهش نگاه کرد 

رفت بیرون 
ادرینا:اون چیه دستت؟ 
+خوب کاگامی جون اینو باید بخوری

صورتشو جمع کرد:اون چیه دیگه؟!!
+معجون 

کاگامی:من اینو نمیخورم 
الیا:نمیشه که خودت انتخاب کردی 

+نکنه نمیتونی 

با حرص ازم .رفت خورد که به ثانیه ای نکشید دویید سمت دشویی

کامیلام دنبالش رفت که زدیم زیر خنده

ادرینا :خدایشش چی کردی توش 

_چیز خواصی به جز فلفل نبود 

ادینا:دمت گرم خوب کردی 

با اومدنشون جلوی خندمون رو  گرفتیم 

ادرین:حالت خوبه

کاگامی :اره

ای کارد بخورتو شکمت با اون زبونت نمیشه حالشو نپرسی چشت میبینه که خوبه اما دلت باور نمیکنه توف تو روحت 

ادرین بهم نگاه کرد:چیه  چرا اینجوری نگاه میکنی

اروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم:
دیدن خر صفا داره
کاگامی یه ورقه برداشت اول ادرین بعد من بدبخت 

کاگامی:خوب عزیزم با ادرین از کجا اشنا شدی .


مگه فضولی نکبت

الیا:اشنایی نداره اینا دختر عمو پسر عمون دیگه 

برای اینکه بزنم تو دهنش اماده بودم ولی جلوی 
خودم رو گرفتم

_خوب یه روز که از مدرسه میومدم خونه صدای یه دختری رو شنیدم 
وقتی رفتم دیدم یکی دستشو گرفت دخترم همش ازش معذرت خواهی میکرد 
منم برای نجات دختر بهش گفتم غول بعد خلاصه دختره رو فراری دادم  وپسرم اومد برای من ...

ادینا:اون پسره داداشم بود 

یه لبخند حرص دراری به ادرین زدم:نه بابا  ادرین اومد کمکم کرد تا ازدستش فرار کنم 


ادرینا:واوووو

اره جون عمت اومد کمکت کرد نجاتت بده میخواست بکشتت 

بعد بازی کردن خسته شدم وسط بازی رفتم اتاقم 

از پنجره به ماه نگاه کردم دفتر خاطراتم باز کردم اتفاق های امروز رو نوشتم  نمیدونم چرا از جایی که با ادرین نامزد دروغی کردم از اون موقع بالای صفحه ی دفترم 
نوشته بودم <<همسراجباری من>>

بیخیال فکرکردن داخل تاریکی شدم خزیدم زیر پتو 

🌬🌬🌬🌬🌬🌬
🌬🌬🌬🌬🌬
🌬🌬🌬🌬
🌬🌬🌬
🌬🌬
🌬
☆عروسی☆

به ادرینا که لباس عروس پوشیده بود از ماشین پیاده شد نگاه کردم 

رفتم بغلش کردم:تبریک میگم

_واییی مرسی خیلی ذوق دارم

بهش لبخندی زدم قدمی به عقب برداشتم که به یکی برخوردم عطرش 

نفس عمیقی کشیدم وعطرشو به ریه هام فرستادم 

برگشتم که با دوتیله سبز روبه رو شدم 

دستشو دورکمرم حلقه کرد
به چشمام نگاه کرد توی چشماش غرق شده بودم که 
با صدای ادرینا دستشو برداشت 

ادرینا:ممنون داداش بابت تعریفت وابراز علاقت تبریک میگم 

دیگه نموندم چی میگن وارد باغ شدم

🥀🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀
🥀🥀
🥀

پشت میز تنها وایساده بودم که الیا اومد
_تو چرا نشستی 
_پاشم چی کار کنم
_برقصیم 
دستمو کشید مجبورم کرد تا برقصم

بعد چند دقیقه رقص میخواستم برم بشینم که دستی دور کمرم حلقه شد 
برگشتم سمتش که دستم روی شونش قرار گرفت 
اهنگ ملایمی پخش میشد چند نفرم با زوجشو ن اومدن تا برقصن 

چرا وقتی میبینمش لال میشم 
توی سکوت باهاش رقصیدم 

-خیلی خوشکل شدی 
.
.
.
بهش خیره شدم که گفت:یادته بهت گفت روز عروسی ادرینا بهت میگم چرا مجبورت کردم تا باهام ازدواج کنی 
 سرمو تکون دادم منتظر حرف بعدیش شدم 

_چون نمیخواستم از دستت بدم 


با بهت بهش خیره شدم
_چی میگی ...حالت خوبه 

_حاظری بشی خانم خونه ی من ؟!!!

بغضم گرفت:خیلی بیشعوری


عصبی هلش دادم عقب رفتم 
جوری که جلو توجه نکنم رو بهش توپیدم
_دیگه.....دیگه هیچ وقت نزدیکم نشو .....اصلا دیگه هیچ قول قراری بین ما نیست تموم شد 

سریع از اونجا دور شدم اشکام راه خودشون رو پیدا کرده بودند 

سریع از باغ اومد بیرون به سمت ساحل رفتم انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی از باغ دور شدم روی شن ها نشستم 

میخواد بازیم بده....فهمیده دوسش دارم اینجوری گفت
اونم میخوادخوردم کنه  

از ته دلم گریه کردم 

که صدای ادرین اومد دیدم داره میاد سریع بلند شدم که بهم رسید 
بازومو گرفت 
_حالت خوبه؟؟!

_به من دست نزن 

_مرینت...
دادزدم:ولم کن 


با دادی که کشید چشمامو بستم:ولت نمیکنم....نمیکنم ..چرا داری گریه میکنی

_چون نمیخوام حرفای تو روبشنوم


_چرا مگه حرفام چشه 

_همش دروغ 

صداش هنوز بالا بود اما نه زیاد 

_به خدا دروغ نیست  نمیخوام با کسی عوضت کنم تمیخوام از دستت بدم چرا نمی فهمی 

_دروغ ....چرا کسی که همیشه بهم کنایه میزد هیچ وقت عاشقم نیست

_هستم


از دهنم در رفت گفتم:نیستی ...چون فهمیدی دوست دارم داری دستم میندازی 

خیره نگام میکرد 

تازه فهمیدم چه سوتی دادم


_چی گفتی؟؟!!


بیا الان باید گندی که زدم رو جمع کنم 

_هیچیییی  نگفتم نمیخوام بشنوم 

بعد عروسی میریم به عمو  میگیم میخوایم جدا بشیم 

کنارش زدم تا برم اما دستم کشیده شد 

تا بخوام درک کنم 

گرمی لباش روی لبام نشست 

چشمام از فرط تعجب گشاد شده بود 

ازم جدا شد پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد 
ا
_دوریت سخته.....بگو که دوسم داری 


یه دل میگفت بگو یه دل میگفت نگو 

حلقه دستش از دورم ازادشد 

عقب رفت بهش نگاه کردم تا ببینم میخواد چیکار کنه 


دستاشو باز کرد 
_مرینت حاظری برای پسر عموی تخست همسراجباری نباشی زندگیم باشی 


این بار فریاد زد:دوست دارم همسراجباری من‌


میون گریه خندم گرفت 

خوشحال بودم که دوسم داره 

دورغ نگفتم اگه بگم ذوق مرگ شدم

_منم دوست دارم

دویدم سمتش پریدم بغلش دستشو دور کمرم حلقه کرد چرخوندم 

......
....
...
‌.
🌻🌻🌻
🌻🌻
🌻

روبه روی مایک مادر بزرگ نشسته بودیم مادربزرگ منتظر نگام میکرد 
مایک با خونسردی قهو کوفت میکرد

یه نگاهی به ادرین کردم که با چشم ابرو اشاره کرد تا من بگم 

به هر دوتاشون نگاه کردم

همزمان گفتیم:ما میخوایم ازدواج کنیم 

یهو مایک قهو رو پاشید تو صورت مامان بزرگ 

به زور جلوی خودم رو گرفتم تا نخندم 

ادرین که ولش میکردی از خنده بیهوش میشد 

مادربزرگ چپ چپ مایک نگاه کرد بعد مایک دستمالی بهش داد که صورتشو پاک کرد 

خودمامادر بزرگ خندش گرفت بود چه برسه به ما

روکرد به ما و.....


🔥<<روز عروسی>>🔥

_نظرت چیه عروسی رو به پیچونیم بریم خونه یه عروس دوماد هست مارو دیگه نمیخوان

با خشم حرص دادزدم:ادریننننن

زد زیر خنده :بخند بخند تو نخندی کی بخنده بیحیا 

_جانم با من بودی؟!

_نه با خودم 

_برو بابا حیا کیلو چند 

سری براش تکون داد
توی راه انقدر اذیتش کردم و اذیتم کرد که رسیدیم 

بعد کلی تشیفات رفیتیم جایگاه عقد 


بعد بله گفتن هر چهار تامون  همه دست سوت زدن


ادرین نینو پاشدن رفتن که الیا خودشو نزدیکم کرد

بهش نگاه کردم
_بیشعور چرا انقدر خوشکل شدی دیگه کسی منو نگاه نمیکنه 

_پاشو بابا

باهام رفتیم برقصیم که کم کم دورمون شلوغ شد 

الیا نزدیکم شد
بخاطر اهنگ یکم بلند حرف زد

_ببین داماد داره میاد پشت سرت 
بعد چشمکی زدو رفت ادم نمیشه این بشر 

با حلقه شدن  دست کسی دور کمرم و پیچیدن عطر تلخش انگاری دنیارو بهم دادن 

برگشتم سمتش یه لبخند زدم 

مایک:اوه اوه اومدین برقصین یا خیره هم بشین 
بیین داداش وقت زیاده این خواهر جادوگر منو ببینی

_مایک

اومد بغلم کرد
_شوخی کردم فرشته کوچولوی من 

......
...
..
.


تنها نشسته بودم داشتم تور لباسمو درست میکردم که...


*تبریک میگم
سرمو بلند کردم با دیدن کاگامی بلندشدم توجه ای به لحنش نکرد با یه لبخند گفتم:ممنون

_به خواستت رسیدی 

اخم کردم 
_واضح رفتو بزن 

_من از روز اول بهت گفتم برو اما عشق ادرین کورد کرد 

این جایگاه مال من بود من باید این لباس عروس رو میپوشیدم نه تو د
ادرین فقط منو دوست داره 

اخم بهش خیره شدم دوست داشتم بکوبم تو دهنش 

میخواستم بگم دروغ میگی اما زبونم قفل کرد 

دامن لباسم رو گرفتم تا برم اما به سینه ادرین خوردم

_کجا میری عزیزم ؟!

ادرین لبخند رو لب  داشت که میدونستم دروغیه روبه کاگامی گفت
_به به دختر خاله گلم    داشتی چی میگفتی که من دوست دارم 

همه حرفاشو با حرص،میگفت
کاگامی اشک تو چشماش جمع شد:دروغ میگم

جلوری دم گوش من داد زد که پرده گوشم پاره شد 
اما بخاطر موسیقی بلند کسی نمیشنید

_دهن منو باز نکن کاگامی من کی میخواستم با تو باشم بهت گفتم دورو ور من و مرینت نباش 

کاگامی:پشینون میشی 

به سرعت از کنارمون ردشد 

کلافه دستی تو موهاش کشید 
_مرینت بیا بشین

_تو قبل از من با این بودی؟!

الیا نینو به سمتمون امدن که ادرین مچ دستمو گرفت کشیدم سمت یه اتاق 
در اتاق رو باز کرد که با حرص روی مبل سفید رنگی نشستم

_مرینت ببین...

_تو باهاش بودی یا نه

_نه بودم 

_پس چرا صادقانه میگه  یعنی دروغ میگه 

_دروغ نمیگه 

بلند شدم:پس باهاش بودی واقعا که من همه چیز زندگیم بهت گفتم 

به سمت در رفتم که بازومو گرفت 

_وایسا یه دیقیقه 

اره باهاش بودم نه اونجوری که...

سرشو پایین انداخت 
دستی تو موهاش کشیدم 
_یعنی انقدر گفتن حقیقت سخته

دستمو گرفت بوسید:نه ...چون حقیقتی نیست اون یه اشتباه بود 


به چشماش نگاه کردم دروغ نمیگه اما واقعیت هم نمیگه 

چشم هامو بستم._مرینت

به چشمای سبزش نگاه کردم:تو بهم اعتماد نداری

_چرا دارم اما...میترسم مث‌‌...

_مگه من خرم که به خانم خوشکلم خیانت کنم

از لحنش خندم گرفت 
چونمو گرفت:من خر تشیف دارم ایا؟؟

_تو رو نمیدونم اما با حرفات خرم کردی

خندید محکم بغلم کردکه در باز شد ادرینا با حرص،اومد تو
_من دارم همه جارو میگردم دنبالتون بعد شما اینجاین همه منتظرتونن
_باشه تو ررو مام میایم

_داداش میگم منتظرن 

اومد منو از بغل ادرکشید بیرون دنبال خودش کشوندم

_وایسا ببینم دختر دزدی تو روز روشن وایسا 

🖊🖊🖊🖊🖊🖊
🖊🖊🖊🖊
🖊🖊
🖊

به خونه نگاه کردم مادربزرگ رفته بود خونه عمو خونشو تا زمانی خونه خودمون اماده بشه بهمون داد

از پشت بغلم کرد همونجور که سرش تو گردنم بود گفت:بلاخره تنها شدیم 

با حرص برگشتم سمتش 
_باز شروع نکن که با دست گلم میزنم تو سرت 

دست گل رو ازدست گرفت پرت کرد روی مبل 
_اگه خراب شده باشه میگشمت
 بلندم کرد:بزازم زمین 
بد لبخند شیطانی گفت:نچ

_بزارم زمین وگرنه مو به سرت نمیزارم ها

به سمت پله ها رفت با لحن اروم بچگونه ای گفتم:عشقم میزاریدم زمین 

_نچ
_چلغوز


دراتاق رو باز کرد
گذاشتم زمین به دورتا دور اتاق نگاه کردم شمع گل 
اشکم دراومد 

با مهربونی دستی به صورتن کشید:زندگیم چرا گریه 

_نمیدونم اشک شوقه 

روی تخت نشوندم کنار پام نشست 

_هیچوقت گریه نکن

_قول میدی تنهام نزاری
_قول 

لبشو روی لبم گذاشت

دستش به سمت زیپ لباسم رفت‌..........

🔥🔥🔥
🔥🔥
🔥

دوماه بعد
..
.
.
‌.
پایان


🌻خوب گل گلیا رمان از اینجا تموم شد 😘
امیدوارم از پایانش خوشتون بیاد🌻

برچسب ها: همسراجباری من
[ شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۰ ] [ 20:33 ] [ 🌙♡ladylov♡🌙 ] [ ]
آخرین مطالب