

🐞قسمت۳فصل۲🐞
دروقفل کرد ومن همین جوری نگاش می کردم که دهنم باز شد!
-ولم کن اینجا محل کارمه عقلتو ازدست دادی؟
-اره دادم از این بازی هایی که راه انداختی مرینت!
ولم کن کاردارم!
محکم منو به خودش چسبوند ومن سعی می کردم هولش میدادم که گفت:
-نترس......کاریت ندارم فقط می خوام بوت کنم برای رفع دلتنگی همین!
سرشو اوردتوی گردنم .....ونفس عمیق کشید بعد ازم جداشدوباهمون اعصبانیت گفت:
-بیرون منتظرتم وای به حالت که نیای!
رفت ودرو محکم کوبید .......
اون موقع به خودم اومدم اصلا امروز بازیم خوب پیش نرفت ودوباره ادرین برد....نمی دونم می خواد بهم چی بگه از سر کنجکاوی هم که شده باید برم!
🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞
از شرکت اومدم ببرون ماشینشو دیدم .....ورفتم نزدیک وسوار شدم .....بهش نگاه نکردم!
-چیه زود حرفتو بگو من کار دارم!
جدی شدو گفت:
-توبخاطر اون اوکا منو ول کردی ورفتی اره مرینت؟
-چیی حواست هست چی می گی ها بازم داری زور میگی .....من به خاطر این رفتم چون بااون کاری که وادارم کردی انجام بدم ......ازت متنفر شدم همین دیگه چیز دیگه ای نیست.......بهتره به رفتار خودت توی گذشته دقت کنی اقا!
این حرفا تودلم مونده بود
......دوست داشتم بهش بزنم وعصبی شده بودم واونم دادزد!
،-پس چرادورت می پلکه ها مرینت چرااا!
-خندیدمو گفتم :
-به توچه ها به توچه!
-خودت می دونی دوست ندارم کسی دورت باشع!
-اع جدا الان غیرتی شدی ها نه اقا نیازی نیست!
من خودم می دونم چیکار می کنم!
-اون چه رابطه ای با تو داره؟
-خوب اون منو دوست داره اما نه مثل جنابالی......دومن بهم پیشنهاد ازدواج داده ..مثله تو که نیست از ازدواج یا پدرشدن بترسع!
اخماش رفت توی هم.....خدارحم کنه تند حرف زدم!
-اون غلط کرده که پیشنهاد داده مرینت.....اگه قبول کنی خودت می دونی!
-زندگی خودمه بخوام قبول می کنم نخوامم ننی کنم!
بعداز ماشین پیاده شدم اما کامل معلوم بود که عصبیش کردم.....اگه بره به لوکا همه چیزروبگه لوکا درمورد من چه فکری می کنه!
ولی نه ادرین انقدراهم کم عقل نیست نه بالا!
💖ادرین💖
لوکا خیلی غلط کرده به مرینت پیشنهاد ازدواج داده باید کاری کنم ازش دورشه واگرنه یامرینت رو می کشم یااونو!
ماشین رو روشن کردم وبه سمت خونه ی لوکا رفتم اما خونه بود حتما رفتع پیش مرینت.....شب بود از اینکه رفته باشه پیشش ترسیدم ورفتم در خونه مرینت بالاخره پیداش کرده بودم اما ماشین لوکا اونجا نبود خیالم راحت شد
پیاده شدم ورفتم در زدم اومد باز کرد بادیدن من گفت:
-تو.....تو چطوری اینجارو پیدا کردی ها!؟
اهااصلا یادم نبود برات مثل اب خوردنه،!
شونه ای بالاانداختم ورفتم تو،
'-بفرما اصلا تعارف نکنی ها!
رفتم روی مبل نشستم!
-خونه ی خوشکلی داری!
-ممنون......حالا چیکار داری هوم؟
-اومدم دختری که دوسش دارمو ببینم!
-ادرین من دیگه تورو دوست ندارم!
-انتظار نداری که باور کنم هوم!
ای هومو درد بالبخندی گفتم:
-_ادرین عزیز ولم کن بزار باارامش زندگی کنم!پسرخوب
-ممنون بابت تعریفت اما ولت نمی کنم اگه ولت کنم میری بالوکا ازدواج می کنی پس خبری از اینکه من دست از سرت بردارم نیست دختر خوب
دلم می خواست بکوشمش قاتل شم برم زندان !
-به لوکا جواب دادی؟
-نه هنوز
-باید بگی نه
-ها.....اونوقت چرا
-چون من می گم
-نچ از این خبرا نیست اقاجان
-خیلی هم هست خانم جان .....دیگه خودت می دونی اها راستی لوکا از رابطه ی ما خبرداره
دهنم رسما خورد زمین این از حدش گذشته نمی شه کاریش کرد!
-تو نمی تونی بری به لوکا همه چیو بگی
بلند شد اومد روبه روم دستشو گذاشت روی دسته ی مبل وبه من نگاه کردو گفت:
-برای اینکه نزدیکت نشه میگم....ازاول تااخرشم روهم میگم!
می خواستم بلند شم که نزاشت خیلی نزدیکم شده بود
ویکدفع منو بوسید وازم جداشد
-خوب ببینم چه جوابی به اقازادمو می دی مرینت خانم ما رفتیم!
دروبست واز حرکت های ناگهانیش همیشه شکه می شم
اما برای اینکه لجشو دربیارم به لوکا جواب مثبت می اون نمی تونه کاری کنه!
صبح روز بعد رفتم شرکت که بعدبرای ناهار اومدم بیرون دیدم ادرین منتظرمه ولوکاهم اومده دنبالم!
لبخندی بهش زدمو دستمو تکون دادم وبه طرف لوکا رفتم اخ چقدر حرص دادنش لذت بخش تر الان می دونم دوست نداره سربه تن لوکا باشه!
رفتیم رستوران بعد جوابشو دادم ومنورسوند خونه ورفت
داشتم دروباز می کردم که یکی هولم داد به سمت داخل وروبست منو به دیوار چسبوند!
-چته مثل وحشی ها حمله می کنی؟
-چه جوابی بهش دادی مرینت؟
اینم از این پارت برای بعد۶نظر
سوال
یعنی مرینت قبول کرد بالوکا ازدواج کنه😱


🎀به MIRACULOUS_LAND خوش اومدی ما از میراکلس آپ میکنیم نویسنده می پذیریم 💣